تبليغاتX
sunrise avenue
sunrise avenue
و خدايي كه در اين نزديكيست
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط azin |

میتونم بگم بار سیزده- چهاردهمیه که از جلوی کتاب تهوع سارتر رد میشم و فقط با حسرت نگاش میکنم !!

اینجانب حوصله ی هیچ نوع پیچیدگی فکری ندارد , اصلا!!! البته این شبهه فقط ازخلاصه ی پشت جلد کتاب ایجاد شده. 

خ.د نوشت: دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تا نمیدونم کی تعطیل گشته و خاک میخورد !!

خ.د نوشت2:اگردقیقا راس لنگ ظهر احساس نیاز به یک چرت نسبتا بلند کردید و مثل ما بی خانمان تشریف داشتید دیدن فیلم تردید به شدت توصیه میشود , فقط به عنوان یک اندرز تا وقتی  از بلند بودن پشت صندلیهای سینمای مورد نظر مطمئن نیستید ریسک نکنید !!

خود نوشت3: حسین جان تبریکهای صمیمانه بابت دریافت نوبل.حق خودت بود خب!!

خ.د نوشت 4: خلاصه ای از حال فعلی من:

تو میدانستی ای والا ترین کلمه , ای روشن ترین / که بی خوابی شبهای مرا چه ستمگرانه تاراج میکند      

*اخوان                                                            

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل    کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟!

* حافظ

بالایی میگوید : راهیست راه ... که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

تصمیم با خودت (خودم) اما گمان میکنم ارزشش را داشته باشد!!

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط azin |

یعنی من در این شرایط که نامی بر آن نتوان نهادن وقتی به رشته ی دلخواه که هرگز نفهمیدم چیست نرسیدم ولی حداقل به دانشگاه دلخواه و رشته ی دلخواه فعلی که چند ماه پیش خودم انتخاب کردمش( چرا؟؟؟) وصال یافتم  و انتظار آن صندلی های مذکور ایمرتال نشد نتوان فهمیدن که رسیدن به خواست های صرفا فعلی ام رو لطف خدا تلقی کنم یا اینکه خب مصداقی از عواقب این حقیقت که بنده به شدت به موجود ۲ پای گ ه ی تبدیل شدم و ایشان هم کلادلشان ما رو نخواست و حال در زدنا و غرولندهای ما( چیزی که آشنایان متفق القول خواستارن که نصیب گرگ بیابون نشه) رو نداشتند؟!!

21012009184j.jpg

* این ۲۳۸۱ رتبه نه بلکه کد رشته ی قبولی می باشد! 

به هر حال من که فقط از شوق اینکه کلا دانشکده مون حدودا ۱۰۰ قدم با کوی دانشگاه فاصله داره هی به دیگران فخر میفروشم که آری! جوش س ی ا س ی ست و این حرفا! و خودم در پس پرده مانده ام در که چه میخواهم بکنم با این رشته؟!! یا راحت تر بگویم اینکه بنده عمرا نمیدانم که ایده آل هایم را که با توجه به درک فعلیم از زندگی تقریبا همه چیزم تلقی شان میکنم باید در چه ظرفی بریزم بلکه واضح ببینمشان و این دیدن احتمالا پیش نیاز شروع حرکت به سمتشان می باشد و این درماندگی در انتخاب ظرف مذکور خودش کلی درماندگیست به خدا!! و این بحران با جدی تر شدن زندگی و انتخاب رشته و دانشگاه بیشتر تر رخ مینماید خوشبختانه من نمیدانم چه مرگم شده که جدیدا هر چه قدر هم شرایط داغون باشد کیفم کوک است و کله ام داغ و هیچ خیالم نیست.:-) 

خودنوشت: بنده با در این  هیجده و اندی سالی که از خدا عمر گرفتم ( به امید روزی که مینویسم صد واندی :-) ) تا هفته قبل هرگز o-hum گوش نکرده بودم و به این ترتیب هفته ی قبل نیمه ی بر فنای عمرم را نجات دادم(بیسد آن مثل نیم عمر تو شد بر فنا!) به شما هم مواکدا توصیه میکنم!

خود نوشت۲: تا وقتی رشته هایی مثل رشته ی بنده یافت میشوند شما هرگز آرزو به دل دانشگاه خاصی نخواهید ماند تازه اگر بنده زودتر به این فکر افتاده بودم هرگز آن چند ماه رو بر خود حرام نمی کردم . یکی من رو از سرکوفت زدن به خودم باز دارد این روزها!!

++

این عکس ها هم از برای نقاشی دیواری آزاد روز اردوی آشنایی با دانشگاه تهران میباشد!

 

copyof10022009310.jpg

 

copyof10022009322.jpg

این ۲ تا بخشی از اثرهای بنده بود تازه پایینی هم تم اونجوری داره که مطمئنم تحریف میشه چون قرار بود این رول ها رو بزنن دیوار پردیس مرکزی .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 مرداد1388 توسط azin |

 

 با دیدن جلسه ی سوم این محاکمه ها نفس ماست که دیگه یارای بیرون اومدن نداره...

خانه ام اتش گرفته است/آتشی جان سوز/هرطرف/میسوزداین اتش/پرده هاوفرش هارا/تارشان باپود/من به هرسو میدوم گریان/در لهیب اتش پر دود/وزمیان خنده هایم /تلخ/وخروش گریه ام/ناشاد/ازدرون!خسته سوزان/می کنم فریاد/ای فریاد/ای فریاد/.......                                                                                                                                                                              اخوان

خودنوشت:البته هنوز هم نان گندم خوب است

در راستای اعلام جان به لب رسیدن  اینهم نیازی به کامنت نداره, ینی نمیخوام هیچی راجبش بشنوم دیگه!!                                              

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 مرداد1388 توسط azin |

1.

 charisma!

!!! از شرشر تند  بارون وسط مرداد ماه ملس تری رفیق . من مگسهایت را خواهم زد


2. 

به یاد یک استاد - شاید دیفرانسیلیش 

...از لای در حیاط دلتان دریا پیدا بود

ینی نه اینکه اول صبح تا شما وارد میشدی به طرز مرموز و لذت بخشی صدای امواج دریا بیاد و نسیم وزیدن بگیره بعد ما هی از سر کنجکاوی سرک بکشیم به دلتون دست آخر هم یکی از ته کلاس داد بزنه:  فهمیدم! دریا! آقا با خودش دریا می یاره سر کلاس! " نه اینجوری نبود !!!  شما خودتان با دست و دلبازی  تمام به نمایش میذاشتینش.اصلا تابلو که سهله نول میزد!  و ما همه کفیدن بودیم که" سهراب این مردم  دانه های "دلشان پیداست 

خود نوشت:زیادی شخصی شد ؟! خب دلم خواست اصن

خود نوشت ۲:راننده میشویمه

.خب این چون شخصی بود کامنت نداره اگه مرحمتی بود پایینی بازه 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مرداد1388 توسط azin |

آداب دانان را از سوخته جانان  و حاملان درس دین را از حاملان درد دین باید فرق نهاد " آ "

"ذ" چه باک اگر زبان او نمی تواند بار شوریدگی روان را بکشد در ورای این عالم دیگر زبان محلی از اعراب ندارد

دکتر سروش کتابتان خط خطی شد و من چه همتی که برش کمر بستم برای خوندنش زیر هر خطش خطی کشیدم.دکتر شما را هم که چند سال پیش مطرود  خواندند و در طومارهایی دراز به نصیحتتان پرداختند!ی

چند روز پیش سر کلاسی بحثی شد و من جملاتی نا معقول از دهنم خارج کردم که منظورم البته همین  خط 2 بود در توجیه اینکه من با انکارهای نیچه راحت تر کنار میام تا اثبات های رایج !!!!! و اینکه عقایدش با توجه به شیوه ی زندگیش مصداقی برای این گفته ی آقای سروشه  "درعین داشتن تجربه و اتحاد با موجودی قدسی- نامی بر این تجربه نمی نهند وآن را تفسیر و تبیین نمی کنند" با در نظر گرفتن شرایط زندگی  نیچه و عقاید  اون دوره و خانواده ی مذهبی متحجرش حماقته که نامی الهی بر این تجربه بذاره. ینی خب بیچاره حیفش میاد دیگه!! ن

خود نوشت : الان من نمی دونم واقعا چرا اینا رو اینجا نوشتم همونطور که نمیدونم این روزا دارم چی کار میکنم دقیقا! فقط به هر چیزی چنگی میزنیم. خب شاید به کار آمد

خود نوشت۲ : خب الان اگه آقای فردریش بخواد به من فحش بکشه و بگه خفه شو تن ما رو اون تو نلرزون راهی نیست

+

 !!!  همیشه فاصله ای هست 

+

 به واکنشهای مربوط به نامه ی اخیرش به هاشمی رفسنجانی  mr change پاسخ

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مرداد1388 توسط azin |

 

 

با فیدلش بیشتر حال میکنم-بدون هیچ دلیلی- هرچند هی دوستان بگن دیکتاتوره!

این بنده های خدا رودیدید چه کردن باهاشون؟!! نمیدونستم به حرفای مضحک ابطهی بخندم یا گریه کنم به حالش.چی کشیدن!! همه ی شواهد منو به این نتیجه میرسونه که باید بر خلاف میلم روی عقاید تحجر آمیز و دهه شصتی خودم بمونم. عربده بکشم " ارنستو کجایی؟؟؟!! "  اینجا مسالمت آمیز نداریم!نداریم.

حرف از جنبش حقوق مدنی میزنن!اینجا؟!خنده داره! به هر حال ما که از هر نوعش باشه بازم صف اولیم واسه گت رید آف این موجودات.ولی ورژن کوباییش مطلوب تره!


من آن نقش آفرین نقاش پیرم      تو آن نقشی که در دامت اسیرم

زدم بر پرده صد بارت دریغا           نه آن بودی که هستی در ضمیرم

یه حسی در من به وجود اومده .البته نه اخیرا بلکه مدتهاست و به  اکثر کارامم جهت میده . خیلی از تصمیماتم ناشی از اونه ( از تغییر رشته ی تحصیلی و تظاهرات و... تا ساعت خواب و نوع موسیقی و... ) با این حال بازم کوتاه نمی یاد و خالی نمیشه. گاهی به قول شاعر خواب در چشم ترم میشکنه و گاهی ...  کلا دچارش باید باشی تا بفهمی .نه اینکه چیز بدیه ولی به هرحال باید بهش جواب بدم تا آروم شم و اینم کار سختیه. مسئله ی دیگه اینه که حتی واسه خودمم نمیتونم به راحتی توضیح بدم که چیه دقیقا . ینی نامفهوم بودن صورت مسئله. همون شعر بالا! جالبه!

 کشفش میکنم.


خب وقتی دست گربه هه به گوشت نمیرسه میتونی مثلا به خودت بگی شهید بهشتی خوش آب و هوا تر از میدون انقلابه. اصلا اگه اونام بخوان هم  من نمیرم!

فعلا در " زندگی شیرین میشود"  به سر میبریم.

+

"مکس پین" یا وقتی سامان گل میکاره با پستاش!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 مرداد1388 توسط azin |

                                                                

**
If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

......موقع گوش کردن این  یا "ای ساربان! لیلای من کجا میبری " اونم فقط نامجوش -تنها چیز یا کسی که کم می یارم خودمم( بر عکس همیشه که هر کسی کم میاد جز خودم)! نه اینکه خودم رو سوار بر محفل ببینم که دارن میبرن و بعد از اون ور دوباره یه دونه دیگه از خودم رو ببینم که عاجزانه می دوئه  دنبال این کجاوه هه و  هی داد میزنه "آی -نبر" منظورم اینه که به طرز عجیبی با خودم حال میکنم!!!!!  دست دادن این حالت به من چیزی شبیه پدیده های خاص مث کسوف و اینحرفا میمونه! کم پیداس زیاد. کلا ینی اینکه من الان در یک برهه ی زمانی نادر "تفاهم با خود" به سر میبرم.البته که نسبیش.

کام آف ایت. یکی منو جمعم کنه!!!

**چون بره من شدیدا خاطره انگیزه + فضایی خاص به خاطر مقارن شدن با دوره ای  خاص .

خودم: فردا جواب کنکور میاد .                                                                              

خودم۲:پول نفت خودمه یکی دیگه در کن! ( در پاسخ به شلیک یه تیرایی که فقط صدا داشت)

 

درباره وبلاگ

بسیار نادرند افرادی که راه میروند و گرداگرد خود روشنی پخش می کنند.
رومن رولان

وراه باید رفت...



sunrise_avnue_91@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin